چقدر و چگونه برای خانواده تان وقت می گذارید؟!

چقدر و چگونه برای خانواده تان وقت می گذارید؟!

عده ای زیادی از بزرگترها به بهانه های واهی و البته خودساخته محبت را از خانواده هایشان دریغ می کنند. این موضوع در مردان بیشتر شایع است و غالب اوقات آنها فکر می کنند باید تمام انرژی خود را صرف تأمین معاش خانواده شان، آن هم فوقِ خواسته های آنها بکنند، در حالی که شاید بچه ها و همسر شما دنبال چیز دیگری می گردند! بسیاری از ما ساعات زیادی را صرف کار می کنیم به امید اینکه در آینده ای نه چندان دور شرایط تغییر خواهد کرد و ما می توانیم وقت های شاد بسیاری را با نزدیکان و خانواده خود بگذارنیم، وقت هایی که برای اغلب افراد، هیچگاه فرا نمی رسند. پس وقت را از دست ندهید، وقتی که همین امروز در حال گذشتن است.

اتفاقاً امروز بود که در حال مطالعه کتاب “خانواده شصت دقیقه ای” اثر راب پارسونز بودم و دیدم او هم اشاره ظریفی به این موضوع دارد. پارسونز شخصی است که سال ها در حال کمک به دیگران برای بهبود شرایط کاری و زندگی شان بوده و حاصل تجربیات و مطالعات خود را در قالب کتاب های گوناگون با دیگران به اشتراک گذاشته است. این کتاب توسط نشر پیدایش ترجمه شده است و البته ترجمه چندان جالبی ندارد و شاید به همین دلیل مطالعه ی آن را برای شما و دیگران توصیه نکنم!! اما بخش هایی از کتاب که به نظرم جالب آمد را با اندکی تغییر و تلخیص برایتان انتخاب کرده ام که با هم می خوانیم:

Family

وقتی پسرم لوید کوچک بود، همیشه حدود ساعت ۷.۳۰ صبح، وقتی که داشتم اصلاح می کردم به حمام می آمد و می گفت: «بابا برام قصه بگو.» بیشتر وقت ها اصلاح کردن آخرین کاری بود که دلم می خواست انجام بدهم، اما به هر ترتیبی بود با کم و زیاد، یکی از داستان های قلدر مدرسه را برایش تعریف می کردم.

یک روز صبح همان طور که داشتم ریش تراش و صابون را بیرون می آوردم، متوجه شدم که لوید برای شنیدن قصه اش نیامده. به سمت پله ها آمدم و داد زدم: «هی، لوید، یک قصه ی کوتاه می خواهی؟» او هم داد زد: «بابا  دارم با کیت بازی می کنم. فردا برایم بگو.» بعد از آن روز مطمئنم که در موقعیت های دیگری برای لوید داستان گفتم، اما دیگر قصه ای وقت ریش تراشیدن گفته نشد. آرزو می کردم در آن صبح ماه نوامبر او به من خبر می داد که این آخرین بار است. در این صورت اهمیت بیشتری برایش قائل می شدم.

اما در مورد اینها احساس گناه نکنید. ما باید در دنیای واقعی زندگی کنیم. شب هایی هست که ما واقعاً به هم ریخته ایم و موقع قصه گفتن بد نیست چند صفحه ای را جا بیندازیم. هر چند مشکل اینجاست که بچه ها بیش از حد باهوشند و می گویند: «بابای خُل، چهل و نه صفحه را جا انداختی.» اما همان موقع است که باید به یاد داشته باشید که چقدر زود درهای کودکی بسته خواهند شد و کودک شما بزرگ خواهد شد.

طی بیست سال گذشته با هزاران نفر درباره زندگی شغلی شان صحبت کرده ام. بعضی از آن ها بیشتر از آنکه فکرش را بکنند موفق شده اند، اما وقتی داستان موفقیت شان را می گویند معلوم می شود که بهای زیادی برای آن پرداخته اند. گاهی آنهایی که به بازنشستگی خود نزدیک می شوند می گویند: «من به همه ی اینها رسیدم، اما زندگی ام کجا رفت؟»

حقیقت این است که ما هر شغلی که داشته باشیم، چه کارمند بانک باشیم و چه پزشک یا آتش نشان، زندگی پرمشغله ای داریم. ما باید نان دربیاوریم. نمی توانیم هر وقت که دلمان می خواهد زمانی را به خانواده اختصاص بدهیم. با این حال می توانیم امیدوار باشیم که بیشترین زمانی را که برایمان مقدور است در اختیار آنها بگذاریم. باورهای غلطی در مورد زمان وجود دارد که باید درباره ی آنها صحبت کنیم. شاید سه تا از آن باورها، موارد زیر باشند:

افسانه شماره یک:

فقط باید برنامه ریزی کرد

گاهی وقت ها در روزنامه ها می خوانیم که می گویند تعادل برقرار کردن میان نیازهای شغلی و خانوادگی کار آسانی است و فقط باید برنامه ریزی کرد. به نظر آنها می توان یک شغل حسابی داشت، در کارهای مختلف عام المنفعه شرکت کرد، برای بچه ها قصه ی شب خواند و کیک هایی پخت که بزرگترین آشپزها پیش ما لنگ بیندازند.

اما مسئله فقط برنامه ریزی نیست. واقعیت این است که هر تصمیمی برای استفاده از وقت، مانع تصمیم های دیگر می شود. قدیمی ها گفته اند با یک دست نمی توان چندتا هندوانه برداشت. این عقیده که می شود همه ی کارها را با هم انجام داد، توهمی بیش نیست و سوپرمامان و سوپربابا وجود خارجی ندارد. پس بهتر است به جای اینکه مدام بگویید باید برنامه ریزی کنیم، این کار را انجام دهید و البته نسبت به آن واقع بین باشید.

افسانه شماره دو:

یک روز بالاخره وقت پیدا می کنم

من صدها مکالمه داشته ام، به خصوص با مردانی که به من گفته اند: «ما ازدواج کردیم و من سخت کار کردم تا بهترین ها را برای خانواده ام فراهم کنم. من در کارم موفق بودم. برای خانواده ام وقت نداشتم، اما فکر می کردم بعدها وقت پیدا کنم. زندگی مرفه و قابل قبولی داشتیم. حالا پنجاه ساله ام و می خواهم وقتم را با بچه هایم بگذرانم، اما واقعیت این است که حالا آنها این را نمی خواهند. نه اینکه مرا دوست نداشته باشند؛ فقط سرشان خیلی شلوغ است. انگار بچه ها و همسرم یاد گرفته اند که بدون من زندگی کنند. یک جورهایی احساس می کنم سرم کلاه رفته.»

البته این نوع زندگی، آگاهانه و به عمد انتخاب نشده است. ما به این روش زندگی می کنیم و به خودمان قول می دهیم که یک روز وقت بیشتری خواهیم گذاشت. می گوییم: «هفته بعد اوضاع کمی آرام تر می شود . . . یا وقتی ترفیع گرفتم، وقتی امتحان هایم تمام شد، وقتی آن  کار مهم را انجام دادم، وقتی سر کار جدیدم رفتم . . . وقت بیشتری برای خانواده خواهم داشت.»

اگر فکر می کنید هیچ چیز باارزشی در این کتاب نیست، حداقل پی به این نکته می برید که یک “روز آرام تر” نخواهد آمد، اگر کاری برایتان اهمیت دارد سعی کنید همین امروز برایش وقت بگذارید.

افسانه شماره سه:

باید ساعت های طولانی کار کنیم تا بهترین را به بچه هایمان بدهیم

بیشتر ما می خواهیم بهترین های ممکن را برای فرزندانمان تهیه کنیم؛ اما باید مواظب باشیم. یک نفر این خطر پنهان را به این شکل خلاصه کرده است: «ما خیلی وقت صرف می کنیم تا آن چیزی را که نداشتیم به بچه هایمان بدهیم، ولی وقت نمی کنیم به آنها آن چیزی را که داریم بدهیم.»

حتی وقتی باور می کنیم اینها همه افسانه هستند، باز هم پیدا کردن وقت کار آسانی نیست. شاید کافی باشد قدر لحظات حاضر که بچه ها در حال بزرگ شدن هستند را بیشتر بدانید.

واقعیت در وقت گذاشتن برای خانواده چیست؟

تصمیم گیری برای لذت بردن از زندگی خانوادگی در کنار یکدیگر خوب است، اما برای تحقق آن چه کار باید کرد؟ چرا به نظر می رسد که بعضی از خانواده ها بیشتر از خانواده های دیگر وقت دارند؟ آیا به خاطر این است که شغل های کم اهمتی دارند یا آن قدر پول در می آورند که کارهایشان را به دیگران واگذار می کنند؟ خب، البته بعضی اوقات این طور است، اما به طور یقین، نه همیشه. ساده ترین راز خانواده هایی که برای هم وقت می گذارند این است که آن را در اولویت قرار می دهند. آنها برای این موضوع مدام در حال نقشه کشیدن و طراحی هستند.

اینکه فقط بخواهید به مسابقه مدرسه فرزندتان برسید، کافی نیست. زندگی شلوغ است و صدها مورد دست به دست هم می دهند تا مانع رفتن شما به آنجا شوند. در واقع همین که بخواهید کافی نیست که به هدف برسید، بلکه باید باور داشته باشید که این کار اولویت دارد و مهم است. اگر به این کار اعتقاد داشته باشید، حتی اگر نخواهید با آن روبرو شوید، آن را به انجام خواهید رساند. حتی اگر به آن اولویت باور داشته باشید، باز هم برای رسیدن به آن کافی نیست. باید قدم دومی هم بردارید و برایش برنامه ریزی کنید. یعنی در مورد آن جدی باشید. مثلاً در ابتدای هر فصل، تاریخ های مهم را در ابتدای آن یادداشت کنید.

kids

اسم من هم توی آن دفتر هست؟!

در تلویزیون یک آگهی نشان می داد که در آن دختر کوچکی به پدرش که نشسته بود و داشت کارهای اداری اش را در خانه انجام می داد، نزدیک می شد. پدر سخت مشغول کار بود و تاریخ قرارهای مهم را در سررسیدش یادداشت می کرد. دختر پرسید: «بابا، چه کار می کنی؟» پدر سرش را از کارش برنداشت و فقط زیر لب گفت: «دارم وقت هایی را یادداشت می کنم که باید با آدم های واقعاً مهم ملاقات کنم.»

دختر گفت: «اسم من هم توی دفتر هست؟»

حالا که داستان به اینجا رسیده بد نیست، چند نکته کاربردی را هم برایتان داشته باشیم.

چند نکته کاربردی

۱. یک تقویم خانوادگی درست کنید و همین حالا، یک روز بعد از ظهر در هفته را به عنوان «زمان خانواده» اختصاص دهید و روی تفریح، بازی های تخته ای، تماشای تلویزیون یا یک فیلم همراه با خوردن ذرت بوداده، ساختن یک کلاژ عکس یا دراز کشیدن در اتاق نشیمن و داستان تعریف کردن تأکید کنید.

اگر اشتباه نکنم در ارتش ایران روزهای دوشنبه زودتر تعطیل می کنند و اسم این روز را روز خانواده گذاشته اند. بگذریم از اینکه افراد به دلیل مشغله زیاد یا هر چیز دیگر از این فرصت برای سایر کارها استفاده می کنند.

۲. ده دقیقه را با بچه هایتان بگذرانید و سعی کنید همزمان تست کنید که «چقدر بچه ی خود را می شناسید؟»

۳. وقت ثابتی را برای یک «قرار شبانه» با همسرتان در طول ماه در نظر بگیرید. لازم نیست به جای گران قیمتی بروید، فقط مطمئن باشید که موبایلتان خاموش است.

۴. اگر امکانش هست، کودکتان را به محل کار خود ببرید. بگذارید که سر جای شما و پشت میز کارتان بنشیند.

۵. تاریخ های مهم را در دفتر یادداشت روزانه ی خود بنویسید؛ قرارهای مدرسه، مسابقه های فوتبال، تولدها، سالگردها.

۶. …. طرحی برای موفقیت بریزید.

اگر شما هم پیشنهادی دارید، بسیار خوب خواهد بود که آن را با سایر مخاطبان “از تولّد” در میان بگذارید.

درباره نویسنده

تنها چیزی که هیچ موقع از اون ناراحت و پشیمون نیستم، وقتی بوده که برای یاد گرفتن و آموزش گذاشتم. مدتیه که کار مطالعه، بحث، نوشتن، کلاس و کارگاه روی بچه‌جون‌ها و توانمندی‌ها و ظرفیت‌های خانواده رو دنبال می‌کنم که "از تولد" شده انگیزه‌ای برای ادامه این حرکت.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *